اومدم یه سری بزنم به خاطره هام.. چقدر جوون بودم ![]()
![]()
الان به قول هم خونه ایام چولوسیده شدم رفت پی کارش![]()
اون موقع که نت میومدم فیس بوک این چیزا نبود واسه خودم
میومدم اینجا جولان میدادم
ولی اینجارو ترجیح میدم چیه اونجا
همه آشنان نمیتونی هیچی بنویسی بعدن میبیننت روت نمیشه نگاشون کنی
..
امروزم تفلدم بودش کاملن پیر شدم و همچنان مجرد بدون هیچ بی
افی
تو این ۱سال اخیر با خیلیا خواستم دوس شم ولی نمیشه
دیگه از سن من گذشته وسواسی شدم واسه هرکی یه ایراد
میگیرم ۲ روز نشده طرفمو فراری میدم
شایدم حق با منه همه
اونایی که ازم خوششون میاد مشکل دارن
به هر حال من به این
زندگی عادت کردم یه آدم اضافیم نمیخوام هی بهم گیر بده نکن
بکن حوصله ندارم
...
تا دلتون بخواد درس دارم
.. ۳سال دیگه هم مونده تا درسم تموم
شه ایشالا موهام همرنگ دندونام میشه تا مدرکمو بگیرم با این
رشته انتخاب کردنم وگرنه الان لیسانسم گرفته بودم داشتم کار
میکردم با این سنم دسم تو جیب ننه بابام نبود
...
شاید باز سر زدم ..![]()
![]()
۱سال میشه آپ نکلدم
تو این ۱سال چی بر من گذشت خدا میدونه
...
خبر اول اینکه دیگه بزرگ شدم دارم میرم ترم۳ اونم با نمرات عالی به لطف تقلب![]()
![]()
خبر دوم اینکه حسابی دم دراوردم دیگه اون دختر ساده مظلوم ![]()
پارسال نیستم
که البته ذکر این نکته جایز است که زندگی در شهر تهران برای کسی که زمینه داره
{همون ضرب المثل آب نیست وگرنه شناگر ماهریه} خیلی توصیه میشه
.. حالا
فکرای بد نکنین اونقدرام بی جنبه نیستم فعلن واسه سرگرمی کارای بد
میکنیم ولی همین جوری پیش برم کار دست خودم میدم
{ هر جور کار بدی که به
ذهنتون میرسه میتونین درنظر بگیرین من منکر نمیشم
}
خبر سوم اینکه بازم ولنتاین
اومد و بازم خبری از bf نشد
دیگه بو ترشی گرفتم
هیچکی با من نمیسازه![]()
چیزی که دلگرمیم میده دوستامن اونام مثل من مرد
رویاهاشونو پیدا نمیکنن خدا به داد اون پسری برسه که به یکی از ما شماره بده با
۱۰تا سیمکارت بهش هجوم میبریم اونقدر مخشو میخوریم بدبخت از کرده خودش
خبر چهارم: من bf میخوام![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
در طول این ۱ سال یه سری تجارب دانشجویی
که در قالب پند .توصیه و اندرز بیان میکنم
:![]()
۱.به هیچ وجه به رشته ا ی که حتی ۱ واحد شیمی
داره نرین تا مثه من
افسردگی حاد از نکشیدن توشیمی نگیرین![]()
۲. در طول ترم به هیچ وجه لای کتابو باز نکنین چون چه بخونین چه نخونین فقط با
۳. حتمن فصل رقابت برای بقای زیست پیش را خوب بخونین تا بتونین توی خونه دانشجویی چیزی گیر بیارین 
۴.از نشست و برخاست با دوستان ناباب خودداری نکنین اگه تفریح مفتی میخواین به این بند عمل کنین![]()
۵.حتمن پختن چند غذا با تخم مرغ را یاد بگیرین تا از خوردن نیمرو به طور مکرر گلاب
۶.مزاحم پسرای دانشگاه بشین که مثل بعضیا* شمارتو توی گوشیش داشته باشه ضایع شین![]()
۷.جنبه ی تحصیل در راه دور را داشته باشید مثل بعضیا* بچه ننه
نباشین هر هفته
توی مسیر تهران ـ شمال باشین
۸.تا ۶صبح جیغ و داد کنین همسایه هارو دق بدین
بی فرهنگم خودتونین![]()
۹.پسر بازی نکنین آخر عاقبت داره اونم چه جور![]()
![]()
۱۰.یه ذره از اوضاع مملکت باخبر باشین تا وقتی یکی ازتون میپرسه تهران چه خبره
مثل بعضیا*در مورد آب و هوا نگین![]()
*بعضیا: یه دختره![]()
فعلن همینا بسه خوابم میاد شب خوش![]()
![]()
امشب بعد این همه مدت هوس کردم بیام اینجا بنویسم![]()
...................
درسام خیلی سنگینه
دیگه وقت نمیکنم زیاد بیام نت
سخت مشغول جمع آوری درسا و جزوه ها روی هم واسه شب امتحان هستم.... آخه یکی نیس بهم بگه تو که از شیمی متنفر بودی خری مگه یه رشته انتخاب کردی همش شیمیه
...
هیچ اتفاق دیگه ای نیفتاده اینجا فقط کلاسام شروع شده......میرم دانشگاه میام خونه دوباره میرم دانشگاه دوباره میام خونه
حالا تو راه رفت و برگشتم هم سرم یه خرده بالاتر از پایینه
.. دانشگامم هیچ خبری نیس فقط یک روز نیس که من سوتی ندم اونجا
...
پسرای دانشگامون هم که همه اینجورین
.... شانس منه دیگه نمیدونم دلم به چی خوش باشه توی این۶سال
خونه دانشجویی هم هیچ خبری نیس جون نداریم حرف بزنیم سریع میگیریم میخوابیم...حالا اگه تاکید میکنم دوباره اگه
وقت داشتیم یه سری تفریحات سالم میکنیم
...........
دسپختم هم که حرف نداره فقط چون دلمون نمییاد مرغ و گوشتی که توش ریختم حروم بشه یک هفته توی یخچال میمونه بعد میندازیم سطل آشغال![]()
...
دلمم واسه هیچکی تنگ نمیشه با اینکه اولین باره از مامانم دور شدم... امیدوار شدم به خودم اونقدرام که میگن لوس نیستم
...
نزدیکه۲ماهه آپ نکردم
... تازه دلم گرفت یادم اومد اینجارو دارم
.... هنوزم بعد این همه مدت میاین وبلاگم نگاه میکنین آپ کردم یا نه....بابا خیلی باحالین![]()
دوستون دالم![]()
![]()
پی نوشت:
اینم یه چیز جالب بد نیس بخونین:
ماجرای شگفت آور پسری که در 13 سالگی پدر شد
به گزارش روزنامه سان ، الفى پسر 13 سالۀ انگلیسی که چهرهاش او را بیش از 8 سال نشان نمىدهد از دوست دختر 15 سالۀ خود (چنتل) صاحب فرزند دخترى شد. آن دو وقتى از موضوع مطلع شدند تصمیم به سقط جنین گرفتند اما بعد پسرک فکر کرد بد نیست که پدر شدن را نیز تجربه کند. الفى که هیچ درآمدى ندارد و تنها گاهى اوقات حدود 10 پوند از پدرش پول تو جیبى دریافت مىکزده است به گفتۀ خود هیچگاه عواقب این تصمیم خود را نسنجیده بوده است. پسرک شرح مىدهد که در سال گذشته زمانىکه تنها 12 سال داشته است براى اولین بار ارتباط را با دوست دخترش تجربه کرده که نتیجهاش چنین شده است. پدر الفى که با این چالش روبرو شده است اظهار مىدارد که دیگر براى هر تصمیمى دیر شده است و تنها باید مطمئن شد که پسرش در این سن به فکر بدنیا آوردن بچۀ دیگرى نباشد.
جل الخالق
و این لحظه ایست که انتظار یک ماهه به پایان میرسد
....بار دگر اپ کردم و چشم شماها به جمال اپم نورانی گشت
..... میدونم درکتون میکنم
چه قدر غصه خوردین و از غم فراغ یاسی چه اشکها که نریختید و چه شکوه ها که نکردید (خودشیفتگیم خوب چیزیه ها
).....
بازگشتم تا بگویم دوستتان دارم..... (لفظ قلم دوست دارم صحبت کنم
)
ولی اونایی که باور کردن من واقعن رفتم مقصر خودشونن
.. اگه آپهای قبلیمو خونده بودن حتمن پی به مشخصه اصلی یاسی که همون جوگیریت
هستش میبردن.... و حتمن میفهمیدن که آپ قبلیم هیجانات زودگذری بیش نبود..... پس من تقصیری نداشتم شما باید تا الان منو میشناختین دیگه
... آخرم هم حریف خودم نشدم
......بیخیال آدم شدن فعلن![]()
![]()
..
ازین ۱ماهم بگم یه خرده تا نپرسین یاسی کجا بودی
و این حرفا:
چون همه روزا مثل همه ۱روز میگم ۲۹روز دیگم تقریبن همین جور بود
:
تا۵ظهر یاسی جان خواب![]()
اما تنوع اصلی در روزام این ساعت یعنی۵تا۸شب هست که معمولن صرف یکی از امور زیر میشود
:
نق وغر زدن به جان اهل بیت
...ماشین بازی
.... الکی این مغازه اون مغازه رفتن
... فیلم دایره زنگی را برای بار چندم دیدن
.. اینکه اخرین باری که مسواک زدم کی بود
...حرکات موزون
... ناخن گرفتن
...... غیبت کردن
با همراهی دوستان یا مامی جان....... تلپ شدن در خونه دوستان
... ... ...
...... با کلی کار دیگه
...
(
تاکید میشود هرروز به یکی از این امور رسیدگی میکنم البته بعضی ازاین امور ازجمله نق و غر زدن روزانه تکرار میشود
)
ساعت۸شب تا۷ صبح اگه گفتین چیکار میکنم...![]()
محرم هم که اومد
... من مثلن کلی نذر کرده بودم واسه این ماه کلی برنامه داشتم
... فکر کنم شمام حقو به من بدین
با این همه کارو مشغله ای ![]()
که من دارم نتونم نذرمو درست وحسابی ادا کنم![]()
یه دونه لینک محرمیم بذارم.. واسه دانلود برید توی سایتش دانلود کنید... گلچین موزیکای محرمیه
http://www.bia2music2.com/article411.html

خب من برم یواش یواش...قول میدم زودزود بیام دیگه
....
دلیلشو نمیگم................................
از خودم بدم مییاد........................
میخوام آدم شم..........................
بای بای دوستان.....................
.....................................................................
.......................................................................
اصلن تقصیر همون مهمونی بود نیست که کلی توی چشم
بودش چشم خوردش آخر
.....
هی هر جا میرفت میگفت من امسال سرما نخوردم هنوز دلتون بسوزه
...آخرم چششون یاسیو گرفت![]()
فستیوال فین فین هم شروع شدش به سلامتی
..... نفس نمونده واسم
.... بدبختی جلو همه هم که نمیشه فس فس کرد
......خبر جدیدیم ندارم همش خوابم
۲روزه دارم با این موزیک حال میکنم....... اگه هنوز دانلود نکردین سایتشو گذاشتم واستون برین توی سایت دانلودش کنید:
آهنگ جدید و فوق العاده زیبای ابی به همراهی کامران و هومن به نام غزل غزل 
http://www.iransongmusic.info/article485.html
خب ازاون جایی که مریضم
دیگه حوصله وراجی ندارم من برم فعلن![]()
سلام سلام ....
ببخشید دیردیر آپ میکنم اخی سرم شلوغ بود
..دیروزم میخواستم اپ کنم حوصله نداشتم....
۵شنبه قرار بود با دوستام سینما برم که مامانم گیر داد که بشین یکم کمک کن نرفتم
..ولی باز دوستم زنگ زد گفت بیا خونمون منم رفتم
.....ازاون طرفم رفتم بازار و به روی مبارکم نیاوردم مامان جان گفت کمکش کنم
....آخه خودشم میدونه کاری از من جز خرابکاری برنمیاد بازم گیر میده
........
و اما از جمعه بگم واستون
.....ساعت۷ صبح یاسی جان بیدار شد اول اتاقشو مرتب کرد
....بعدش رفت حیاط مامان و عمه جان داشتن آش وحلوا درست میکردن(البته مامان جان فقط تماشا میکرد
) یاسی اصرار داشت کمک کنه هی اینور میرفت اینو مینداخت هی اونور میرفت اونو مینداخت .....آخرش عمه جان گفتن یاسی جان مادر میدونیم بلدی ولی الان زیر دستو پایی برو بالا پیش ثریا خانوم بهش بگو چیکاراکنه...... هیچی رفتم بالا سرش وایستادم ازاونجایی که در امور جوگیر شدن
حرف اولو میزنم پابه پای ثریا خانوم کار کردم
طوری که کم مونده بود اون بره بشینه منو تماشا کنه....
وقتی مهمونام اومدن یاسی جان با کمال سخاوت گفتن ثریا خانوم جان شما چای بریزید فقط .بقیه کارا با من
.... حالا بگذریم با چه بدبختی ۱نفره ازاین همه مهمون پذیرایی کردم.........
همه چیز داشت خوب پیش میرفت که یهو یاسی جان وظیفه اصلیش یعنی خرابکاریرو
به مرحله اجرا دراورد
... بقیه ماجرارو از زبان یاسی جان ببینین...........
هیچی همینجوری تند تند
داشتم پذیرایی میکردم ... داشتم از گوشه سفره به زور به زور میرفتم که دیدیم نزدیکه پای مبارک یکی از مهمونارو لگد کنم.بعد همونجوری پام رو هوا بود بردم اونور که![]()
.... خودتون چی حدس میزنین:
۱.افتادم روی خانومه؟ ۲.سینی که دستم بودو انداختم؟ ۳.افتادم روی سفره؟ ۴.هیچکدوم
کسانی که گزینه ای غیر از۴ را انتخاب کردن انسانهای خوش خیالی هستند که یاسی را موجودی خوش شانس پنداشته اند
.....خبر ندارن من بدشانس تر از اینام
............. هیچی دیگه پای مبارک با تمام قدرت رفت توی ظرف آش
و نه تنها سفره.فرش.غذاهای اطراف و پای یاسی جان به گند کشیده شدش پاچه ی شلوارم هم به اندازه یک وجب ونصفی مورد آشیدگی قرار گرفته شد......
از حالم در آن لحظه چه بگم که زبان از گفتن آن قاصر است
... با تمام وجود مامان جان راطلب میکردم
مامان جان هم به همراه همگان مشغول تماشای این صحنه دیدنی و کمیاب بودن
...دیگه سر بلند نکردم سریع پریدم بیرون![]()
![]()
... تا نیم ساعت هم اونطرفا آفتابی نشدم
....
توی این عکسم اون آش لعنتی رو
براتون مشخص کردم...خودتون دیگه ببینین چقدر بد شانسم اون همه جا پام باید دقیقن میرفت توی ظرف آش![]()
....

نتیجه : حق آدمی که عقلشو بکار نمیگیره و بر اساس احساسات زودگذر تصمیم میگیره و سریع جوگیر میشه همینه دیگه
.....
شنبه هم رفتم با مامان جان بازار و کلی لباس و این چیزا خریدم وکلی کیفور شدم... امروزم با دوستم رفتیم خونه خالش نی نی تماشا ..آخه نی نی خیلی دوست میدارم
...خب اینا هم کارای این چندروزم بود که البته خیلی خلاصش کردم تا سرتونو درد نیارم
......
۴ آذر تولد پدر جان هم را از همین جا تبریک میگم ...
ببینم فردا میتونم راضیش کنم ببرتمون بیرون![]()
دیگم اینکه موضوعی به مغزم نمیرسه بیارم وسط فعلن همینارو بخونین![]()
...
بای بای دوست جونیام![]()
![]()
![]()
ببخشید من دیردیر اپ میکنم
....این روزا یه خرده سرم شلوغه
.....
۱.عرضم به حضورتون این یاسی جان بعد یک سال پشت کنکور موندن و تلاشهای بی وقفه شبانه روزی و باپشتکاری عجیب
و کوششی چشمگیر
وخلاصه هر چی بگم کم گفتم
............... تونست چشم حسود کور
بزنم به تخته و
به سلامتی یک کوفتی قبول شه
و به مقام مقدس دانشجوییت برسه
............ براین اساس اهل بیت وبخصوص مامان جان یاسی جان بسی ذوقیده گشتندو تصمیم گرفتند این جمعه که در پیش داریم مجلسی را با حضور دوستان و اشنایان جهت تقدیر از تلاشها و زحمتهای پر ثمر یاسی جان برپا کنند
که یاسی جان از همین جا مراتب تشکر و قدردانی خود را از مامان جان اعلام میکند
..... واسه همینم این چندروز سر یاسی جان شلوغه
...وظیفه نظارت و غرغر کردن و امور سلیقه ای
به یاسی جان سپرده شده البته یک موقع فکر نکنین کار دیگه ای از دستم برنمیاد ولی خب در این امورمهارت بیشتری دارم
.....
۲.
یه چیزم یه مدته رو دلم مونده اینجا بگم شاید سبک شدم
....... من دیگه یاسی ۳ماه پیش نیستم
.... دارم عوض میشم اونم با چه سرعتی
....نمیگم از چه نظر دارم عوض میشم...ولی چیزی که دارم میشم همونیه که همیشه ازش متنفربودم
....خوش به حال اونایی که به حرف عقلشون گوش میدن
....
۳.![]()
اینو ببینین:

حالا اینو ببینین:
بعدن نوشت:
منو کشتین ....خب عکس نمیاد به من چه ...فقط یکاری میتونم بگم انجام بدین اونم اینه که یک مجله بخرین حتمن عکسش توش هست.....................................
خدا وکیلی زیادم زشت نیست این بدبخت ما این همه مسخرش میکردیم
... با اینکه خیلی بازیگرای خوشگل داشتیم.....ولی فکر کنم گریمور هم بی تقصیر نبوده
۴.بعد چند وقت یکی حسابی حرصمو دراورده
...... حمید خان عیب نداره همون مراسم تقدیر کنونو ورداشتی توی وبلاگت انجام دادی
...عیب نداره اسمی از من نبردی ...عیب نداره تازه ۳روزه وبلاگ زدی برترین دوستم اعلام میکنی.....تازه باید تشکر کنم که بهم فهموندی چه کار مسخره ای انجام دادم حالم از پست قبلیم داره بهم میخوره
....دیگه از تقدیر کنون خبری نیست............فکر نکن از دست تو حرص خوردم پسر جون
......... ..فقط از کار خودم حرص خوردم ............ به این سادگیا کسی نمیتونه یاسیو حرص بده![]()
خب من برم مامان جان صدا میکنه بای بای![]()
![]()
![]()
خوبین دیگه؟ منم خوبم
................ امروز اصلا حوصله آپ کردن نداشتم ولی قول داده بودم و یاسیو قولش
.....خب اول بگم طبق معمول اتفاق جالبی واسم نیفتاد
...................
پنج شنبه یاسی و مامان جان یاسی و پدر جون جان یاسی جان ۳تایی رفتیم دریا بعدش هم رفتیم سینما....فیلمش هم"محیا" بود که بنظر یاسی جان ارزش نقد کردن هم نداشت
....جمعه با امروزم که پامو از در خونه بیرون نذاشتم
..... با سرمای هوا خواب خرسی من هم شروع میشه
.....
خیلیاتون خواستین حالا که از پسرا نوشتم در مورد خصوصیات دخترا هم بنویسم
......... راستش باید عرض کنم خدمتتون که ما دخملای نازنین و عزیز
از هیچ قاعده کلی پیروی نمیکنیم و موجودات ناشناخته و مرموزی هستیم
و هر کدوممونم رنگ و بوی خاص خودمونو داریم
........ (خودتون شاهدین برای هر۲ طرف کاملن بیطرفانه نظر دادم دیگه
)
بچه ها ایندفعه با کامنتاتون حسابی یاسیو شرمنده
کردین...واسه شما
.
اما نوبتیم باشه نوبت مراسم تقدیرکنون ـــ تجلیل از برترین دوست جون وبلاگی هفته ـــ هست:![]()
فکر کنین الان توی یک سالن ۱۰هزار نفری نشستیم...اول سرود ملی میخونیم
..
بعدش یک ساندیس با یک کیک۵۰ تومنی
بهتون میدیم...(بودجه کمه دیگه چیکار کنم
)
با اینکه از خیلی از بزرگترین djهای ایران
دعوت بعمل آوردیم نمیدونم چرا نیومدن
و یاسی جان خودش اومد بالا سن
و مجلسو دست گرفت
........................
بعد از یاسی جان دوباره میخوان بیاد بالا
و بعنوان مدیر وبلاگ جهانی "پرحرفیهای بی دردسر" چند کلمه ای حرف بزنه
...... یاسی جانم پس از۳ ساعت سخنرانی درباره ی اهداف و افقهای آینده وبلاگ
............ میگه:
خب این هفته با خیلیا اشنا شدم اما هنوز خوب خوب نه
..........پس با عرض شرمندگی این هفتم خبری از
...( در همین لحظه کلی چیز میز به طرف سن پرتاب میشه
)
یاسی جان: خب خب چرا میزنین
....میگم بابا میگم
.... راستش الانم که میخوام اعلام کنم هنوز تصمیم قطعی نگرفتم
ولی چون خانوما مقدمن
دوست جون وبلاگی برتر این هفته رو از میون خانوما که البته زیادم نبودن انتخاب کردیم
:
مینی.
جون یاسی اصلن فکر میکردی تورو انتخاب کنم
.........ولی من نمیدونم چرا ازت خوشم اومده
.
راستی یک تشکر ویژه
هم از کاوه و دوستان باید بکنم که حسابی منو ذوقیده کرد
.........
چرا وایستادین بیاین بشینین می خوام واستون حرف بزنم![]()
کم مشغله
داشتم این آپ کردنم دردسر شده واسم...۲روز آپ نکردم صدای همه دراومده![]()
خب اول طبق معمول هر آپ ازاین۲ روز بگم یه خرده
...دیروز نتونستم کلاس زبانو دودر کنم
....
ولی کلاس امروزو دودر کردم مامان جانم راضی کردم ساعت۶ بیدارم کنه افتخار بدن با هم بریم بازار
ساعت۷.۳۰:یاسی جان از خواب بلند میشه
مامان جان به همراه همسر گرامی در حال تماشای فیلم هندی هستند..
دیگه خودم فهمیدم مامان جان از هر چی بگذره فیلم اونم فیلم هندیو
ول نمیکنه با یاسی بیاد بازار... خودم پا شدم تنهایی رفتم بیرون...البته بگذریم که هوا اونقدر سرد بود که از ماشین پیاده نشدم ولی برای اینکه حرص مامان جانو در بیارم تا۹ دوردور کردم
.... موفق هم شدم و مامان یاسی حسابی حرصیده شدن
..اوخی دلم خنک شد
... نمیدونم امسال هوا زیاد سرده یا من پیر شدم قوت پارسالارو ندارم
ولی من با این هوا حال می کنم از گرما که بهتره......
احمدی نژادم اومد اینجا
البته ما سعادت نداشتیم بریم ولی بوی رجایی را حس کردیم![]()
دوست جونم میگه همه دخترا مثل همن
..من ازاین بحث زیاد خوشم نمیاد ولی به نظر من
شما پسرام در چند ویژگی زیر مثل همین
. البته من هیچ نظرکلی
دراین مورد نمیدم:
۱.همشون اصرار دارن بگن بامرام و بامعرفتن
۲.همشون یاgfندارن یا ۳ماهه دختره قالشون گذاشته![]()
۳.همشون میگن با بقیه پسرا فرق دارن ![]()
۴.همشون ازاین که اونارو با بقیه پسرا مقایسه کنین متنفرن![]()
؟؟؟؟
۵.اوم
دیگه هیچی به ذهنم نمیرسه فعلن
.. دخترا چیز دیگه هست بگید اضافه کنم![]()
۶.جای خالی.....................![]()
فقط اگه کسی احساس کرد
شامل موارد بالا نمیشه حتمن یه اسپند دود کنه واسه خودش چون جزو استثناآت هستش
.............
کلی حرف داشتم ولی یکی حالمو گرفت
دیگه الان حسش نیست........
دخترا روسری سر کنن پسرا پاشن کمک کنن پاشین برین تو وبلاگتون حوصله ندارم بحرفم واستون

